تبليغاتX
کوچ

























کوچ

بازگشتی به آینده

 

پایانی از آغاز

نوشتن آغاز شد، زمانی که همه چیز به پایان رسید و من هنوز خواستار نوشتن بودم. شاید فکر می کردم که دیگر باید قید نوشتن و نوشته شدن را بزنم، به چیزهای دیگر فکر کنم و خود را با کار و در آوردن پول مشغول سازم، اما مدام نوشتن سراغم می آمد و چون کنه ای به ام چسبیده بود و رهایم نمی کرد.

می گفتند بهتر این است که دیگر قلم به دست نگیری و فکر زندگی باشی، چرا که کی از نوشتن خوشبخت شده که تو دومی بای و باز می خواستم بنویسم و این آغاز ماجرا بود.

همه چیز پایان گرفت که نوشتن را شروع کنم...شاید هم پایان ماجرا بود...کسی چه می داند فردا چه خواهد شد؟

| شنبه 1 بهمن1390 | 16:46 | م.حسین پور| |

و پس از مدتها، اینک نفس راحتی می کشم. گویی جان تازه ای گرفته ام. این روزها تنهایی را به ام هدیه داده اند و مرا به حال خود رها کرده اند و چیزی برایم با ارزش تر از این نیست. نگاه به کودکی ام می کنم و با خود لی لی بازی می کنم. کسی مقابلم نشسته و زل زده به چشمانم، بی اعتنا به او سنگ پرت می کنم و با یک پا از خانه ها رد می شوم. خودم هستم...تک و تنها. اما کسی اینجاست که همیشه اینجا بوده، حتی همین الان که رو به رویم حضور دارد. در اتاقم برف می بارد و من قرار است پس از لی لی با او برف بازی کنم. ولی لباس های تابستانی پوشیده و گویی از سرما نمی ترسد...شاید نمی لرزد. آدم برفی دلش را با خاک آراسته بود و من دلم را با یخ بند زده بودم... نه... نشدنی است. دیگر نوشتنم نمی آید...کلی تنهایی دارم با یک سبد کتاب که هنوز چیزی نخوانده ام.
| جمعه 2 دی1390 | 15:12 | م.حسین پور| |

 

 

برای کسی که نه دلی داشت و نه غمی، نه قلبی و...

شاید لحظه ای درنگ کافی بود که به خود بازگردد و دوباره جهان را تماشا کند.

| پنجشنبه 17 آذر1390 | 17:30 | م.حسین پور| |




مادربزرگ



این روزها هر آنچه از خیالم می گذرد را به روی کاغذ می آورم، اما یک چیز واقعی است و آن «حبیبه ننه»! از پشت پنجره که نگاهم می کند، می فهمم کلی حرف دارد و چیزی نمی تواند بگوید.

اینکه ما چقدر از آن ها دوریم و آن ها به ما چقدر نزدیک...

هنوز هم به پنجره نگاه می کنم...

چند روز پیش «عمو مقصود» از آن سوی خیابان گفت:«حال مادرمان چطور است؟» من چیزی برای گفتن نداشتم و سرم را پایین انداخته و از این سو رفتم. بی اینکه نگاهش کنم.

و هزاران حرف که مانده در دلم و نمی توانم بنویسمش.

| پنجشنبه 5 آبان1390 | 20:41 | م.حسین پور| |

نوه ده دقیقه ای
 
رفته بودم از خانه سالمندان تصویربرداری کنم. پس از گرفتن تصویرهای لازم، گوشه ای نشتم برای استراحت. پیرمردی مقابلم نشته و به ام زل زده بود. بی توجه به او ورق هایم را بالا و پایین می کردم. هر از گاهی  سرم را از روی کاغذها بر می داشتم و نگاهش می کردم. همین طور خیره شده بود و چشم از من بر نمی داشت. پس از استراحت کوتاه، از پرستاری که آنجا بود چند سئوال پرسیدم. گرم صحبت بودیم که صدایی باعث شد به عقب برگشته و نگاهی بکنم. پیرمرد می گفت:«وحید...وحید...». صورتم را برگرداندم و پرستار را دیدم که می خندد. او خواست تا کنار پیرمرد بروم. 
رفتم و نشستم در کنارش. او گفت:«چطوری وحید؟ بابات چطوره؟ مامانت برگشته یا نه؟»سکوت کرده بودم و
نمی دانستم چه باید بگویم؟ پس از کمی تامل گفتم:«همه خوبن. مامان  قراره برگرده، بابا هم سلام رسوند.»پیرمرد آهی کشید و گفت:«وحید...چه خوب شد اومدی...دلم واسه همتون تنگ شده بود. اگه دیدیشون بهشون بگو...». گلویم را بغض می فشرد و سعی می کردم  به زور هم که شده لبخند بزنم.  
ده دقیقه  کنار پیرمردی بودم، که گویی ده سال است هیچ کس سراغی از او نگرفته بود
| جمعه 15 مهر1390 | 18:35 | م.حسین پور| |

نیمه راه

 

اندکی بگذشته از راهی نرفته باز می گردم تا به کسی که دور از من و نزدیک دلم زندگی می کند، اجازه بگیرم که شاید بگذارد از محفلش چیزی بردارم. اما نه من اهل تعارفم و نه او اهل اینکه این اجازه را به من دهد. راه دراز است و می کوشم که نروم... چه کنم که باید رفت و گام در خوشی ها نهاد، گرچه گاه گاهی هم ناخوشایند روزگاری بر سرم خواهد آمد...

این روزها کسی دیگر به در نمی کوبد و من هم سراغ هیچ دری نرفته ام برای کوبیدن...

فقط کسی میان راه یک لیوان چایی داد تا به آخر برسم...

| دوشنبه 14 شهریور1390 | 18:28 | م.حسین پور| |

 

یک شب، یک خواب

 

دفتری از خاطرات ننوشته پاره کرده و سوزانده بودم، که ناگاه کسی بی هیچ اطلاعی از روزهای در گذر تاریخ به در کوفت و وانمود کرد خیلی وقت است پشت در اتاقم ایستاده و من صدایش را نشنیده ام. در که باز شد، چهره ای از برفهای نیامده را دیدم که دستانم را گرم فشرد و سبدی از گل شب بو تقدیمم کرد. بعد هم روی فرش زمین آب شد و به هوا رفت.

خسته از پروازی سخت و مبهم به زمین رسیدم و انگشتانم را بر دیوار گره خورده ی صبح می فشردم که بار دیگر سر و کله اش پیدا شد و این بار پیراهنی از بهار پوشیده بود و برایم گل یخ آورده بود. باز نگاهش کردم و او دستانم را گرفت و فشار داد، اما این بار دستش سرد بود.

دفتر خاطرات به آخر رسید و کسی بعد آن نبود تا چیزی از نوشته های نانوشته در قلبم بخواند و من عکس خود را روی پرده ی آبی اتاق انداخته بودم تا بار دیگر بی شب، با نو فراوان پرواز کنم. باز کسی به در می زد و من نامفهوم دیالوگ فیلم ساخته شده ای را می نوشتم که اصلا دیالوگی نداشت. خسته از رازهای گویا و حرفهای خفته به راهی بی پایان در طلوعی غم انگیز ادامه می دادم که بالم شکست و باید آن را تعمیر یا تعویض می کردم. دوستی در همان زمان رسید، اما نه بالم گرفت و نه کمکم کرد که پرواز کنم.

شب بود و شمع می سوخت، خفتگان خوابهای دوستانشان می دیدند و من خواب دشمنانی که قصد جانم را کرده بودند، گویا کسی بی هیچ صدایی وارد اتاقم شده بود و می خواست گلویم را فشرده، مرا به آسمان بفرستد. خواب دیدم که در استخری بزرگ، شاید اندازه ی دریا همراه دوستم شنا می کنم، من شنا بلد نیستم و او خود مرا چون باری به دوش می کشد، از پای چپم خون می آمد و آب رنگین شده بود. خورشید سرخ گشته و من کم کم رنگم می رفت که سپید کامل شود.

قلم در دست از خواب پریدم، شمع خاموش شدخ بود و من در تنهایی مطلق از ترس می لرزیدم. اندکی بعد شمع را شاپرکی شاد کرد و من قلم بر دست نوشتم از همه آنهایی که می شناختم و اینک از یادم رفته بودند.

برایم کسی گل آورد، گلی که هرگز ندیده بودم، من با پایی غرق در خون، گل را بوییدم و خواب را به بیداری و خیال ترجیح دادم.

شب بود...ستاره ها خاموش.

| یکشنبه 23 مرداد1390 | 13:6 | م.حسین پور| |

سینما خیابونی



کناری ایستاده و دعوا را تماشا می کردم. دو مرد به استقبال هم آمده بودند.  یکی با چوب و دیگری همراه قفل فرمان. چشم در چشم هم دوخته  فقط داد می زدند و فحش می دادند. مردم هم ایستاده و چون من به نمایشی نگاه می کردند که زنده در خیابان اجرا می شد. همه منتظر بودیم یکی از آنها حمله کند و دیگری نیز برای دفاع از خود حرکتی انجام دهد و بیهوده وقت گران بهایمان را هدر نکرده باشیم و لااقل یک مشت و لگد دیده باشیم.اما دو طرف دعوا انگار نه انگار که مردم منتظرند، هیچ حرکتی انجام نمی دادند. کمی که گذشت پیرمردی صلوات فرستاد و بقیه با صدای بلند تکرار کردند. یک دفعه هر دو مرد به بغل هم پریده و روبوسی کردند و رفتند. از آنجا دور شدیم تا هر یک سر کار خود برویم که تازه متوجه شدیم فیلم واقعی تماشا کردیم و همگی جیب هامون خالی شده. واسه خودش یه پا سینما بود .آقایون واسه فیلمی که بازی کردن یه چیزی ازمون گرفتن اما بی اجازه.

| پنجشنبه 23 تیر1390 | 11:6 | م.حسین پور| |

 

 

معلق


رفته از یادم هر آنچه باید در یادم می ماند.خیلی وقت است که قصه ای نگفته و داستانی ننوشته ام.پارادکس و تناقض و کنتراست و هر آنچه فکرش را
می کنی، درونم پیدا شده و من دیگر خودم نیستم.
شاپرک خود را به پنجره می کوبد. آرام پنجره را
می گشایم. دستهایم را گره می کنم  دور گردنش.

 از خانه بیرون می رویم.سنگینی وزنم را تحمل می کند و مرا به بالا و بالاتر می برد.
نوشتن را احساس می کنم، انگشتانم  حرکت 
می کنند؛ کاغذ و قلمها را معلق در هوا پیدا می کنم. آسمان، ماه و ستاره می خندند.  یادم می آید روزهایی که گذشت و برنخواهد گشت.همه چیز دوباره یادم می آمد که یکدفعه، شمع خاموش شد و شاپرک رفت... .
من ماندم و کاغذهایی که سیاه کرده بودم
.

| پنجشنبه 2 تیر1390 | 11:57 | م.حسین پور| |


خط کشی




همان روز خطی کشیدی ما بین سفیدی، گفتی یک طرف سفید می ماند و طرف دیگر ابتدا خاکستری و سپس سیاه خواهد شد. به حرفهای تو گوش دادن عادتم شده بود و فراموش کردن هر آنچه
می گفتی مشق هر شبم بود. هرگز فراموش نمی کنم که خطی در امتداد صبح کشیدی و انگشت بر شقیقه ات نهاده و گفتی:«بگذار دیگران بنویسند از شبی در پی روز که هرگز به روز نخواهد رسید و اگر شب به صبح رسد، نه روزی خواهد بود و نه دیگر عشقی؛ پس بگذار شب همچنان به سوی صبح بدود و هرگز نرسد». کار آن روزهایم سکوت در برابر هجوم سخنان تو بود که به راستی نمی دانستم چه می گویی و فقط گوش می کردم و همان لحظه فراموش. جز گاه گاهی که صدایت می لرزید و آنچه می گفتی به دلم می نشست.
گفتی:«فراموشی چقدر خوب است، اینکه هرگز گذشته ای نداشته باشی» من فراموش کردم هر آنچه داشتم را جز تو که چون سایه ای همیشه منتظرم بودی.از ترس رسیدن به تو همیشه فرار
می کردم و می دیدم کسانی را که به چنگ می آوری چه می کنی ...اما باز هم سکوت می کنم و دل به جاده ای می سپردم که انتهایش ناپیدا است.
و تو همچنان خط می کشی
...


| چهارشنبه 11 خرداد1390 | 21:40 | م.حسین پور| |

Design By : shotSkin.com